تبليغاتX
پسر شرقی
فيل ودرخت

در سيرك پاي بچه فيل را با طناب به تنه درختي مي بندند و او هرچه تقلا ميكند، نمي تواند خود را آزاد كند.

اندك اندك باور ميكند تنه درخت از او نيرومند تر است.

هنگاميكه فيل بزرگ و نيرومند شد كافيست پاي فيل را به نهالي ببندند.

او براي آزادكردن خود تلاش نمي كند.

 

ما نيزاغلب اسير بندهاي شكننده ايم اما چون به قدرت تنه درخت عادت كرده ايم شهامت مبارزه نداريم.

بي آنكه بفهميم تنها يك عمل متهورانه ساده براي دست يافتن ما به آزادي كافيست...

نوشته شده توسط پسر شرقی | لینک ثابت |

مختومه...

asura

یا درین فرصت باقی مانده برمیگردی ، به پاکی به وفاداری و به  تنها با من بودن

یا شامل مرور زمان میشوی و فرصت برگشتت تمام میشود

 پرونده ی بودنت در اندیشه هایم مختومه اعلام میشود

 تصمیم باتوست که در لحظه های زندگی درکنارم باشی تا ابد

 و یا اینکه مثل بسیاری از پرونده های بسته شده بایگانی شوی

تا شاید روزی کسی برای کسب تجربه چند صفحه ات را ورق زند در من

 

 

 

+ اسمش را هرچه میخواهی بگذار .... خط نشان ، اتمام حجت ، تهدید ،

 خواهشی پیچیده در غرور ! این اخرین حرف من باتوست

نوشته شده توسط پسر شرقی | لینک ثابت |

سرزمین من
من در سرزمینی زندگی میکنم

       که دویدن سهم کسانی  است

               که نمی رسند و رسیدن حق

                     کسانی است که نمی دوند

نوشته شده توسط پسر شرقی | لینک ثابت |

خاطره لطیف از دکتر علی شریعتی
« کلاس پنجم که بودم پسر درشت هیکلی در ته کلاس ما می نشست

که برای من مظهر تمام چیزهای چندش آور بود آن هم به سه دلیل؛

اول آنکه کچل بود،

دوم اینکه سیگار می کشید .

و سوم – که از همه تهوع آور بود- اینکه در آن سن و سال، زن داشت!

… چند سالی گذشت یک روز که با همسرم از خیابان می گذشتیم ،

آن پسر قوی هیکل ته کلاس را دیدم در حالیکه :

زن داشتم ،سیگار می کشیدم وکچل شده بودم.

وتازه فهمیدم که خیلی اوقات آدم از آن دسته چیزهای بد دیگران که ابراز انزجار می کند

ممکن است در خودش بوجود آید.

نوشته شده توسط پسر شرقی | لینک ثابت |

می خواهم فـاحـشــه بشوم...
 

از نامه یک معلم ایرانی:


.....مسلما این موضوع انشاء برای هزارمین بار تکرار شده است ،

فقط برای اینکه تغییری ایجاد بشود موضوع رابه این صورت پای

تخته سیاه کلاس نوشتم 'می خواهید در آینده چه کاره شوید؟

الگوی شما کی است ؟...' و برایشان توضیح دادم الگو یعنی اینکه

چه کسی باعث شده شما تصمیم بگیرید این شغل را انتخاب کنید.

انشاء ها هم تقریبا همان هایی هستند که هزارها بار تکرار شده اند

، با این تفاوت که چند تا شغل جدید به آن ها اضافه شده است.

یک دانش آموز نوشته بود : من دوست دارم مهندس هوا و فضا

شوم ولی پدرم می گوید ام.وی.ام بهترین رشته دنیا است و خیلی

پول دارد... حتما منظورش MBA  است. دانش آموز دیگری نوشته بود :

دوست دارم مهندسی اتم بخوانم ولی پدرم دوست ندارد می گوید اگر

آشپزی بخوانم بیشتر به دردم می خورد و... ولی اعتراف می کنم از

همه تکان دهنده تر انشاء  یک دختر 10 ساله بود که نوشته بود :

                ' می خواهم فـاحـشــه بشوم ' .

شاید اولین باراست که یک دختر بچه ده ساله چنین شغلی را انتخاب کرده است...


از متن انشاء:

..... خوب نمی دانم که فـاحـشــه ها چه کار می کنند ولی به نظرم

شغل خوبی است. خانم همسایه ما فـاحـشــه است .این را مامان

گفت . تا پارسال دلم می خواست مثل مادرم پرستار بشوم . پدرم همیشه

 مخالف است . حتی مامان هم دیگر کار  نمی کند .من هم پشیمان شدم .

شاید اگر مامان هم مثل خانم همسایه بشود بهتر باشد او همیشه مرتب

است . ناخن هایش لاک دارند و همیشه لباس های قشنگ می پوشد .

ولی مامان همیشه معمولی است.

 مامان خانم همسایه را دوست ندارد. بابا هم پیش مامان می گوید خانم

 خوبی نیست.ولی یک بار که از مدرسه بر می گشتم بابا از خانه آن خانم

بیرون آمد. گفت ازش سوال کاری داشته . بابای من ساختمان می سازد .

مهندس است . ازش پرسیدم یعنی فـاحـشــه ها هم کارشان شبیه

مهندس های ساختمان است ؟ خانم همسایه هنوز دم در بود.

 فقط کله اش را می دیدم . بابا یکی زد در گوشم ولی جوابم را نداد . من

 که  نفهمیدم چرا کتکم زد . بعد من را فرستاد تو و در را بست.
 
...  من برای این دوست دارم فـاحـشــه  بشوم چون فکر می کنم آدم های

مهمی هستند.

 مامان همیشه می گوید که مردها به زن ها احترام نمی گذراند .ولی مرد

 ها همیشه به خانم همسایه احترام می گذارند مثلا همین بابای من . زن

ها هم همیشه با تعجب نگاهش می کنند ، شاید حسودی شان می

 شود چون مامانم می گوید زنها خیلی به هم حسودی می کنند . خانم همسایه

خیلی آدم مهمی است . آدم های زیادی به خانه اش می آیند . همه شان

مرد هستند . برای من خیلی عجیب است که یک زن رئیس این همه مرد

 باشد. بعضی هایشان چند بار می آیند. بعضی وقت ها هم این قدر سرش

شلوغ است که جلسه هایش را آخر شب ها تو خانه اش برگزار می کند .

همکارهایش اینقدر دوستش دارند که برایش تولد گرفتند . من پشت در

 بودم که یکی از آنها بهش گفت تولدت مبارک. بابا می خواست من را ببرد

پارک ، بهش گفتم امروز تولد خانم همسایه است . گفت می دانم .

آن روز من تصمیم گرفتم فـاحـشــه بشوم چون بابا تولد مامان را هیچ وقت

یادش نمی ماند.

 تازه خانم همسایه خیلی پول در می آورد . زود زود ماشین هایش را عوض

 می کند. فکر کنم چند تا هم راننده داشته باشد که می آیند دنبالش این

ور و آن ور می برند ... 

 من هنوز با مامان و بابا راجع به این موضوع صحبت نکردم. امیدوارم

 بابا مثل کار مامان با کار من هم مخالفت نکند' .....

نوشته شده توسط پسر شرقی | لینک ثابت |

شعری زیبا و قابل تامل از دكتر علی شریعتی...

خدایا کفر نمی‌گویم

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

پریشانم

چه می‌خواهی‌ تو از جانم؟!

مرا بی ‌آنکه خود خواهم اسیر زندگی ‌کردی

خداوندا!

اگر روزی ‌ز عرش خود به زیر آیی

لباس فقر پوشی

غرورت را برای ‌تکه نانی

‌به زیر پای‌ نامردان بیاندازی‌

و شب آهسته و خسته

تهی‌ دست و زبان بسته

به سوی ‌خانه باز آیی

زمین و آسمان را کفر می‌گویی

می‌گویی؟!

خداوندا!

اگر در روز گرما خیز تابستان

تنت بر سایه‌ی ‌دیوار بگشایی

لبت بر کاسه‌ی‌ مسی‌ قیر اندود بگذاری

و قدری آن طرف‌تر

عمارت‌های ‌مرمرین بینی‌

و اعصابت برای‌ سکه‌ای‌ این‌سو و آن‌سو در روان باشد

زمین و آسمان را کفر می‌گویی

نمی‌گویی؟!

خداوندا!

اگر روزی‌ بشر گردی‌

ز حال بندگانت با خبر گردی‌

پشیمان می‌شوی‌ از قصه خلقت از این بودن، از این بدعت

خداوندا تو مسئولی

خداوندا تو می‌دانی‌ که انسان بودن و ماندن

در این دنیا چه دشوار است

چه رنجی ‌می‌کشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است!

نوشته شده توسط پسر شرقی | لینک ثابت |

" يك سلام دوباره "

اين ساده ترين هديه من است، هديه اي غرق درشكوه

هديه اي از قلب عاشقم براي قلب عاشقت

مزين با اشك هاي شبانه ام

و پيچيده در صندوق اسرارهاي جاودانمان

هديه اي كه به آساني به دست نياورده ام

نه به آساني آشنايي نگاههايمان و نه به آساني پيوند دلهايمان

اين هديه اي است از قلب عاشقم براي قلب عاشقت

يك سلام دوباره، براي شكفتن شكوفه عشق در قلب زمستاني ات

براي يادآوري سلام ها و پيمان ها و دردهايمان

براي توآورده ام اين هديه را اين سلام را

هديه ناچيزم فداي قدم هاي پراز ترديدت

بيا، بيا و بپذير هديه ناچيز مرا

چشم هاي منتظرم را پاسخي ده

اگر پذيراي سلام من باشي اين چشم ها تا افق برايت اشك شوق خواهند ريخت

و لبهايم از ترنم پاسخ تو دست دوستي با لبخند خواهند داد.

 

نوشته شده توسط پسر شرقی | لینک ثابت |

سلام...
تو را به جای همه کسانی که نمی‌شناختم دوست می‌دارم تو را به جای همه روزگارانی که نمی‌زیسته‌ام دوست می‌دارم برای خاطر عطر گستره‌ی بیکران و برای خاطر عطر نان گرم برای خاطر برفی که آب می‌شود، برای نخستین گل، برای خاطر جانوران پاکی که آدمی نمی‌رماندشان تو را به جای همه کسانی که دوست نمی‌دارم دوست می‌دارم تو را برای دوست داشتن دوست می‌دارم .     

                                                     پسر شرقی

                                                    ((تقدیم به همه))

نوشته شده توسط پسر شرقی | لینک ثابت |

نوروزتان مبارک...
نوشته شده توسط پسر شرقی | لینک ثابت |

تانتاراتوتم...

تانتاراتوتم.....این یک متن چینی خوشبختی است.

تو شاید به این چیزها اعتقاد نداشته باشی ولی این نصیحت های خوبی

هست. تا صفحه آخرش را بخوان شاید درسی یاد گرفتی.

 

1.به آدم ها بیشتر از اون چیزی که انتظار دارند بده و با خوشرویی انجام بده.

2.با یک نفر ازدواج کن که تو با اون از خودت با لذت صحبت کنی.

وقتی پیر شدی این خصوصیت از همه چی مهم تر هست.

3.هر چیزی را باور نکن.

یا اینکه با تمام پشتکار زحمت بکش یا هر اندازه که لازم هست بخواب.

4.وقتی به کسی میگی تورا دوست دارم منظورت هم همان باشد.

5.وقتی به کسی میگی متاسفم توی چشمهای او نگاه کن.

6.حداقل شش ماه نامزد باش قبل از اینکه ازدواج کنی.

7.به عشق از اول معتقد باش.

8.هرگز به آرزوهای دیگران نخند.

کسانی که آرزو ندارند چیز زیادی ندارند.

9.عمیق و با گرمی عاشق باش.

ممکن هست که قلبت بشکند ولی این تنها راه زندگی کامل هست.

10.در هنگام سوء تفاهم منصفانه مجادله کن.

و لطفا توهین نکن.

11.افراد را از روی خانواده آنها نسنج.

12.آهسته صحبت کن ولی سریع فکر کن.

13.وقتی کسی از تو سوالی پرسید که تو جواب نمی خواهی بدهی  

اول تبسم کن بعد بپرس چرا میخواهی این را بدانی؟

14.در نظر داشته باش که عشق بزرگ و موفقیت بزرگ

 به همراه ریسک بزرگ هست.

15.وقتی کسی را عطسه کردن میشنوی بگو سلامت باشی.

16.وقتی از کسی شکست خوردی از آن شکست درس یاد بگیر.

17.سه چیز مهم یادت نره :

احترام و عزت به خودت

احترام به دیگران

مسئولیت در برابر تمام اعمالت

18.هرگز اجازه نده که یک دعوای کوچک

 یک دوستی بزرگ را خطشه دار کند.

19.وقتی که متوجه یک اشتباهت شدی آن را یه سرعت درست کن.

20.وقتی گوشی تلفن را بر میداری لبخند بزن

 شخص پشت خط از صدایت متوجه میشود.

21.زمانی هم با خودت به سر ببر.

نوشته شده توسط پسر شرقی | لینک ثابت |

دوران خوش کودکی.

اولین روز دبستان بازگرد
 کودکی ها شاد و خندان باز گرد

 باز گرد ای خاطرات کودکی
 بر سوار اسب های چوبکی

 خاطرات کودکی زیباترند
 یادگاران کهن مانا ترند

 درسهای سال اول ساده بود
 آب را بابا به سارا داده بود

 درس پند آموز روباه و خروس
 روبه مکار و دزد و چاپلوس

 روز مهمانی کوکب خانم است
 سفره پر از بوی نان گندم است 

کاکلی گنجشککی باهوش بود
 فیل نادانی برایش موش بود

 با وجود سوز و سرمای شدید
 ریز علی پیراهن از تن می درید 

تا درون نیمکت جا می شدیم
 ما پر ازتصمیم کبری می شدیم

 پاک کن هایی ز پاکی داشتیم
 یک تراش سرخ لاکی داشتیم 

کیفمان چفتی به رنگ زرد داشت
دوشمان از حلقه هایش درد داشت

گرمی دستانمان از آه بود
 برگ دفتر ها به رنگ کاه بود 

مانده در گوشم صدایی چون تگرگ
 خش خش جاروی با پا روی برگ


 همکلاسیهای من یادم کنید
 باز هم در کوچه فریادم کنید 

همکلاسیهای درد و رنج و کار
 بچه های جامه های وصله دار

 بچه های دکه سیگار سرد
 کودکان کوچک اما مرد مرد 

کاش هرگز زنگ تفریحی نبود
 جمع بودن بود و تفریقی نبود

کاش می شد ميشديم باز کوچک
 لا اقل یک روز کودک می شدیم 

یاد آن آموزگار ساده پوش
 یاد آن گچها که بودش روی دوش

 ای معلم نام و هم یادت به خیر
 یاد درس آب و بابایت به خیر

 ای دبستانی ترین احساس من
 بازگرد این مشقها را خط بزن

 

نوشته شده توسط پسر شرقی | لینک ثابت |

حكايت گروه 99

http://i28.tinypic.com/m787qf.jpg

 

پادشاهی که یک کشور بزرگ را حکومت می کرد، باز هم از زندگی خود راضی نبود؛

اما خود نیز علت را نمی دانست.

روزی پادشاه در کاخ امپراتوری قدم می زد. هنگامی که از آشپزخانه عبور می کرد، صدای ترانه ای را شنید.

به دنبال صدا، پادشاه متوجه یک آشپز شد که روی صورتش برق سعادت و شادی دیده می شد.

پادشاه بسیار تعجب کرد و از آشپز پرسید: ‘چرا اینقدر شاد هستی؟’

آشپز جواب داد: ‘قربان، من فقط یک آشپز هستم، اما تلاش می کنم تا همسر و بچه ام را شاد کنم.

ما خانه ای حصیری تهیه کرده ایم و به اندازه کافی خوراک و پوشاک داریم.

بدین سبب من راضی و خوشحال هستم…’

پس از شنیدن سخن آشپز، پادشاه با نخست وزیر در این مورد صحبت کرد.

نخست وزیر به پادشاه گفت : ‘قربان، این آشپز هنوز عضو گروه 99 نیست!!!

اگر او به این گروه نپیوندد، نشانگر آن است که مرد خوشبینی است.’

پادشاه با تعجب پرسید: ‘گروه 99 چیست؟؟؟’

نخست وزیر جواب داد: ‘اگر می خواهید بدانید که گروه 99 چیست،

باید این  کار را انجام دهید: یک کیسه با 99 سکه طلا در مقابل در خانه آشپز بگذارید.

به زودی خواهید فهمید که گروه 99 چیست!!!’

پادشاه بر اساس حرف های نخست وزیر فرمان داد یک کیسه با 99 سکه طلا را در مقابل در خانه آشپز قرار دهند..

آشپز پس از انجام کارها به خانه باز گشت و در مقابل در کیسه را دید. با تعجب کیسه را به اتاق برد و باز کرد.

با دیدن سکه های طلایی ابتدا متعجب شد و سپس از شادی آشفته و شوریده گشت.

آشپز سکه های طلایی را روی میز گذاشت و آنها را شمرد. 99 سکه؟؟؟

آشپز فکر کرد اشتباهی رخ داده است. بارها طلاها را شمرد؛ ولی واقعاً 99 سکه بود!!!

او تعجب کرد که چرا تنها 99 سکه است و 100 سکه نیست!!!

فکر کرد که یک سکه دیگر کجاست و شروع به جستجوی سکه صدم کرد. اتاق ها و حتی حیاط را زیر و رو کرد؛

اما خسته و کوفته و ناامید به این کار خاتمه داد!!!

آشپز بسیار دل شکسته شد و تصمیم گرفت از فردا بسیار تلاش کند تا یک سکه طلایی دیگر بدست آورد

و ثروت خود را هر چه زودتر به یکصد سکه طلا برساند.

تا دیروقت کار کرد. به همین دلیل صبح روز بعد دیرتر از خواب بیدار شد و از همسر و فرزندش انتقاد کرد

که چرا وی را بیدار نکرده اند!!! آشپز دیگر مانند گذشته خوشحال نبود و آواز هم نمی خواند؛

او فقط تا حد توان کار می کرد!!!

پادشاه نمی دانست که چرا این کیسه چنین بلایی برسر آشپز آورده است و علت را از نخست وزیر پرسید.

نخست وزیر جواب داد: ‘قربان، حالا این آشپز رسماً به عضویت گروه 99 درآمد!!!

اعضای گروه 99 چنین افرادی هستند: آنان زیاد دارند اما راضی نیستند.

 

نوشته شده توسط پسر شرقی | لینک ثابت |

کار دل...
 

دوستان عاشق شدن کار دل است
دل چو دادی ، پس گرفتن مشکل است

تا توانی با رفیقان همرنگ باش
یا مزن لاف رفیقی یا حقیقت مرد باش...

نوشته شده توسط پسر شرقی | لینک ثابت |

!!!

 مردان بزرگ ، کساني هستند که مي دانند انديشه ها برجهان فرمان مي رانند.

 انديشه هاي ما سرنوشت ما را رقم مي زنند .

 آن چه امروز هستيم ، ثمره انديشه هاي ديروز ماست و فردا چيزي جز انديشه هاي امروز ما نيست .

شادي و خوشبختي ما ، امکانات و توانايي هاي ما و حتي ميزان موجودي بانکي ما به نوع تفکر ما بستگي دارد .

و بدانيد که در بزرگ انديشي و خوش بيني ؛ افسوني نهفته است !

 براي رسيدن به هر چيز ، نيازمند ابزاري هستيم و براي موفقيت ، به انديشه هاي استوار نيازمنديم .

نوشته شده توسط پسر شرقی | لینک ثابت |

زندگی...

زندگی

گروه اينترنتي پرشين استار | www.Persian-Star.org

زندگی، ارزش آنرا دارد که به آن فکـر کنی.
زندگی، ارزش آنرا دارد که ببویی اش چون گل، که بنوشی اش چون شهد.
زندگی، بغض فـروخورده نیست.
زندگی، داغ جگــــر گـــوشه نیست.
زندگی، لحظه دیدار گلــی خفته در گهــــواره است.
زندگی، شوق تبسم به لب خشکیده است.
زندگی، جـــرعه آبی است به هنگامه ظهـــر در بیابانی داغ.
زندگی، دست نوازش به ســر نوزادی است.
زندگی، بوسه به لبهای گلی است که به شوقت همه شب بیدارست.
زندگی، شـــوق وصال یار است.
زندگی، لحظه دیدار به هنگامــــــه یاس.
زندگی، تکیه زدن بر یــار است.
زندگی، چشمه جــوشان صفا و پاکـــی است.
زندگی، مـــوهبت عرضه شده بر من انسان خاکـــی است.
زندگی، قطعه سرودی زیباست که چکاوک خواند که به وجدت آرد به سرشاخه امید و رجا.
زندگی، راز فـروزندگی خورشید است.
زندگی، اوج درخشندگــــــی مهتــاب است.
زندگی، شاخه گلی در دست است که بدان عشق سراپا مست است.
زندگی، طعــم خوش زیستن است، شور عشقی برانگیختن است.
زندگی، درک چرا بودن است، گام زدن در ره آسودن است.
زندگی، مزه طعم شکلات به مذاق طفل است. به، كه چقدر شیـــرین است.
زندگی،خاطره یک شب خوش،زیر نور مهتاب،روی یک نیمکت چوبی سبز،ثبت در سینه است.
زندگی، خانه تکانی است. هر از چندگاهی از غبار اندوه.
زندگی، گـوش سپردن به اذان صبح است که نوید صبـح است.
زندگی، گاه شده است خوش نیاید به مذاق.
زندگی، گاه شده است که برد بیراهم.
زندگی، هر چه که هست، طعـــم خوبی دارد، رنگ خوبــــی دارد.

"پس بیایید زندگی کنیم"

نوشته شده توسط پسر شرقی | لینک ثابت |

رخ تو !!!

دیــدن روی تو بر دادن جـــــــــــــان می ارزد
 

لحظه ای پیش تو بودن بــه جهـان می ارزد

قامت راستم ار تیـــــــــــــــر نگاهت خم کرد
 

نبود غم کــــــه به این پشت کمـان می ارزد

گـر چه سـرمایه مرا جان بود اندر ره عشـق
 

تــو لبت را بگشــــــــــــــا ، دادن آن می ارزد

چه غمی هست اگـــر یکسره در این سـودا
 

دل کند تا ابدالدهــــــــــــــــر زیـان ، می ارزد

گر کنــــــــــــــد محتسبم کور به جـرم نگهی
 

به هـمان چشـــــم پر از راز نـهان ، می ارزد

گر محقــر بود این خانه ولی هــــــــر چه بود
 

یکشب از لـطف در این خــانه بمان می ارزد

الغرض عشق به رســــــوائی و بد نامی ها
 

به مـلامت شــــــــــدن و زخم زبان می ارزد

با تو هر آنچه که آمد به نظر( هادی) گفت

تو بـگو ، هر چه تو گوئی به همان می ارزد

نوشته شده توسط پسر شرقی | لینک ثابت |

راهم!!!

نامم را پدرم انتخاب کرد،

 نام خانوادگي ام را يکي از اجدادم!

 ديگر بس است!

 راهم را خودم انتخاب خواهم کرد.

 

                

                 (( استاد شهيد ، دکتر علي شريعتي ))

نوشته شده توسط پسر شرقی | لینک ثابت |

انتظار...

سلام

چهار سال.

این مدت شاید برای شما بی معنی باشه.

شاید بگین خوب یعنی چی؟

اینو فقط من میدونم و اون.

اما میگم، شما هم بدونین.

برای من این مدت یه زندگی تازه بود.

شاید برای اون هم همینطوربوده باشه.

انگار که من یه بار دیگه چهار سال قبل متولد شدم.

عشق، دوستی واقعی، استقامت، رویا، تلاش، انتظار، صداقت،

دلواپسی،صبر، ... اینا همه اون چیزایی بودن که من یاد گرفتم ، اون هم همینطور.

کنار هم یاد گرفتیم. با هم یاد گرفتیم.

چون بین ما عشق و صداقت و دوستی بود.

میدونین سختی کار کجا بود؟ نه، نمیدونین. خودم میگم.

چهار سال دور از هم بودیم.

بیشتر از اونی که همدیگرو ببینیم، خواب همدیگرو می دیدیم.

من که هر وقت میدیدمش، خودمو گم می کردم، حتی تو خواب.

انگار که بعد از چند ساااااااااااااااااال می دیدمش.

خلاصه کنم، چند روز دیگه، این چهار سال هم تموم میشه.

جاشو میده به پنجمین سال.

من و اون یه فرقی با هم داریم.

فکر می کردم آدم صبوری هستم. اما اون زده رو دستم.

اون پیش من سربلنده. اما من پیش اون رو سیاه.

من پیش اون نمرم بیست شده. خدا نکنه، بشم با این نمره پیش اون رفوزه.

حالا من کیم یا اون کیه، بماند. فقط میشه دعامون کنین؟

دعا کنین طلسم من و اون توی پنجمین سال بشکنه.

نوشته شده توسط پسر شرقی | لینک ثابت |

بد جنس بچه بازیگوش
 

کدامیک از ما بدجنس تریم؟
من؟ که آرزوی کشیدن موهایت یکدم رهایم نمی کند؟
یا تو؟ که همیشه هوس کندن گوش هایم آزارت می دهد؟
بدجنس!!
کدامیک بچه تریم؟
من؟ که کودکانه بهانه چشمهایت را می گیرم؟
یا تو؟ که بچه گانه شعرم را خط خطی می کنی؟
کدامیک عاشق تریم؟
من؟ که ذره ذره وجودم چون شمع در حسرت نگاهت آب می شود؟
یا تو؟ که شعله نگاهت هردم شعله ور نگشته خاکسترم می کند؟
کدامیک بازیگوش تریم؟
من؟ که دلم بازیچه بازی موهایت در نسیم هر لحظه به شوق بوییدن زلفت می تپد؟
یا تو؟ که با هر کرشمه ات بیچاره دلم را به بازی گرفته ای؟

ها؟! ...کدامیک؟

نوشته شده توسط پسر شرقی | لینک ثابت |

شادمهر عقیلی...

شادمهر عقیلی

 

 

1. بچه خیابان هاشمی تهران ،اصلیت طالقانی ،فرزند آخر خانواده ، پدر و برادرش را در جنگ تحمیلی از دست داد

 که این مطلب همواره از سوی خود شادمهر تکذیب شد.

 

2. در شرایط سخت مالی بزرگ شد ،گیتار زدن را از حرکت انگشتان

 گیتاریستها یاد گرفت ( الگوی گیتار: اردشیر فرح )

،فوق لیسانس از هنرستان موسیقی ،خواننده ی محبوب: ریکی مارتین.

 

3. تا 24 سالگی به خواننده شدن فکر نمی کرد ،بی علاقه به موسیقی اصیل و سنتی

 ،اغلب ساعات روز را در اتاق کوچکش به تمرین موسیقی می پرداخت

 ،برای تماشای کلیپهای خارجی لحظه شماری می کرد.

 

4. رفت و آمد مدام با صدا و سیما برای کار کردن در تلویزیون در سالهای 72 و 73.

 

5. اواسط سال 75 چند آهنگ غیر مجاز را در زیر زمین های کرج خواند.

 

6. متنفر از تجملات ،ویولون را خودش یاد گرفت ،استاد سوت زدن ، حتی در استودیو. عاشق بازی بهروز وثوقی.

 

7. به افراد مختلف القاب مختلف می داد ،هرگز حتی سیگار هم نکشید

 ،همان گونه که دیدید شادمهر در فیلم شب برهنه حتی سیگار دست گرفتن هم بلد نبود!

 

8. رفاقت با جوانان سالم را دوست دارد ،با قرض ارگ خرید ،کم غذا و تحت تاثیر محبت های مادرش

 ،با دست مزد اولین کاستش ( بهار من ) یک پراید خرید از هیچ غذایی بدش نمی آید.

 

9. مردم برای خرید آلبوم مسافر او جلوی نوار فروشی ها صف می کشیدند

 که حتی به بعضی ها هم کاست نمیرسید چون بعضی از مردم چند تا چند تا این آلبوم رو خریداری می کردند.

 

10. خودش را مدیون هیچ کس نمی داند جز مادرش و محبتهای

 تقی برادرش ،مادرش را می پرستد و روزی 1 یا 2 بار با مادرش تلفنی صحبت میکند.

 

11. همیشه پشتیبان امضای قرار داد با شرکت پیام سحر بود.

 

12. عاشق اتومبیل ( بی ام و ) .

 

12. بیشتر شعرهای او را نیلوفر لاری پور گفته است ،شناگر ماهر ( خصوصا شنای قورباغه ).

 

13. حساسیت بیش از حد نسبت به دندانهایش ، دست به جیب برای دوستان تراز اول ،کم حرف

 ،در تهران پاتوق همیشگی نداشته ،اختلاف با بهروز صفاریان بعد از آلبوم مسافر.

 

14. عمل زیبایی بینیش شایعه بود و خود شادمهر آن را تکذیب می کند ،اگر هر روز گیتار تمرین نکند پکر می شود.

 

15. ( ناز انگشتا ) از آلبوم خشایار اعتمادی و

 ( غزلک ) از آلبوم سعید شهروز اوج هنر آهنگ سازی او برای دیگران است.

 

16. زیاد دوست ندارد با کسی مصاحبه کند ،روزی دویست هزار تومان درآمد

 بابت آموزش نوازندگی گیتار و ویولن در تهران.

 

17. هرگز حاظر نشد در آلبوم هیچ خواننده ای هم صدایی کند.

 

18. اختلاف شدید با محمد اصفهانی در تابستان 1379.

 

19. یک پوستر با سرمایه ی شخصی خودش به بازار فرستاد.

 

20. چشمهایش نسبت به موسیقی سنتی روز به روز ضعیف و ضعیف تر شد.

 

21. عاشق خرید کفش و بیزار از سیاست.

 

22. بابت بازی در پرپرواز 10 میلیون تومان گرفت ،ناراضی از گریمش در فیلم شب برهنه.

 

23. در شرایطی به کانادا رفت که مسئولین کشور قصد داشتند او را از موزیک پاپ کشور پایین بیاورند.

 

24. ماهی یک بار به شمال میرفت ،آرزوی برگزاری کنسرت

 را در استودیوم آزادی را داشت اما باز هم مسئولین ارشاد...

 

25. اهل شب نشینی و روزنامه خواندن نیست.

 

26. استاد کوک کردن سنتور.

 

27. بعد از سفرش به کانادا فیلم شب برهنه با شکست مالی بدی رو به رو شد.

 

28. عاشق ماشین عوض کردن و علاقه مند به موسیقی ترکی.

 

29. برای راه اندازی فروشگاه به پیشنهاد دوستش جواب منفی داد

 ،نه ازدواج کرده و نه تا به حال به خواستگاری رفته.

 

30. آلبوم آدم و حوا را خیلی دوست دارد و این آلبوم در ایران هنوز توقیف است.

 

31. با چند خانواده در تورنتو دوست است ،گرفتن تصدیق بین المللی در کانادا.

 

32. آموزش خصوصی گیتار و ویولون در تورنتو محبوب ترین چهره ی پاپ ایران در خارج از کشور.

 

33. فقط در یک سرشماری کوچک شادمهر 20 میلیون هوادار داشته.

 

34. طرح کلیپهایش را خودش میداد ،خیالی نیست را بدون دستمزد خواند ولی برای آدم فروش دستمزد خوبی گرفت.

 

35. یک استودیو خانگی در منزلش درست کرده و مستاجر است ( البته فعلا ).

 

36. وبلاگها یا وب سایتهای تقلبی درباره خودش را هیچ گاه تکذیب نکرده

و می گوید هیچ سایت یا وبلاگی را خودش اداره نمی کند و اینها همه طرفدارانش هستند.

 

37. بستن قرار داد با دو خواننده زن لوس آنجلسی که برای آنها آهنگ سازی کند.

 

38. قبل از عید 83 دست راستش در تدارک کنسرتهای بزرگ در کشورهای پرجمعیت ایرانی شکست.

 

39. چند روز پیش تلفنی با بهروز صفاریان صحبت میکند و با او اشتی می کند.

 

40. و حالا خیلی دوست داره برگرده.

 

                                                                                                                             پسر شرقی    

نوشته شده توسط پسر شرقی | لینک ثابت |